دو خط موازی
شاید یه روزی به هم برسن! برداشت با ذکر منبع مانعی ندارد ...
سلام و شهر ماند و هیاهو درست وقتی که... و پر کشید پرستو درست وقتی که... نگفته بود کجا می رود کجای زمین وَ رفت و پر زد از این کو درست وقتی که... سرم هنوز هم از فکرهای کهنه پر است چرا گذشت ؟ چرا او ؟! درست وقتی که...! چرا مرا وسط این همه غریبه گذاشت میان این همه زالو... درست وقتی که... چطور میل پلنگان شهر را فهمید به صید این منِ آهو درست وقتی که... برای بُرد فقط چند لحظه کافی بود مرا به حاشیه برد او درست وقتی که.... تا بعد... سلام و به اندازه ی مدتی که نبودم : باز هم سلام تازه ترین غزلم که هفته ی پیش در برخی محافل ادبی خواندم و حالا برای شما... باد هو هو کرد هو هو کرد هوهو کرد باز هی وزید و ... حالم از این رو به آن رو کرد باز زد به شیشه رو گرفتم تشنه تر شد مست شد شد پلنگی وحشی و دنبال آهو کرد باز شانه ام لرزید خون یک لحظه یخ زد در تنم این وسط از ترس ، دل هم یادی از او کرد باز من دلم یک ذره آرامش ... ولی انگار... نه دل هوای دیدن آن چشم و ابرو کرد باز یک شب دیگر گذشت و باد هو هو هو کنان خواب را از چشم من تا صبح جارو کرد باز تا بعد...
| Design By : Night Skin |


