تبليغاتX
دو خط موازی
شاید یه روزی به هم برسن!! ...... برداشت با ذکر منبع مانعی ندارد ...

سلام

مجموعه شعر 

خورشيد با ما مهربان نيست به بازار آمد!

نمايشگاه كتاب تهران- شبستان راهرو 23 غرفه 23 انتشارات فصل پنجم

پيشاپيش از همه كساني كه اين مجموعه را در خلوتشان راه مي دهند تشكر مي كنم و اميدوارم كه همدم و همراه خوبي براي لحظه هاي خلوتتان باشد. ضمن اين كه آماده دريافت نظرات و انتقادات دوستان هستم:

motahareabbasian@yahoo.com

و يك غزل:

تمام کودکی ما گذشت وهم آمیز

کنار ترس لولوهای زشت و هول انگیز

و تندتند دویدن به دامن مادر...

چقدر تند گذشتیم و عمرهامان نیز!

همیشه ترسم از این بود:گرگ پشت در است

و من_که حبه ی انگور_ کودکی ناچیز!

"دلم گرفته چنانم که ابر داند و من

بر آن سرم که ببارم به بارشی یکریز"

دلم گرفته و یک مشت خاک می خواهم

برای کشت کمی لوبیای سحر آمیز!

که گاه پل بزند بین آسمان و زمین

و آن زمان که زمین را گرفته جنگ و گریز

مرا به وسعت آرام آسمان ببرد

و یا از این شب غمگین به صبح رستاخیز!

تا بعد...


نوشته شده توسط مطهره عباسیان    | لینک  | 

سلام

پيش از دعوت به اين ترانه؛
خبر چاپ  اولين مجموعه اشعارم با نام
"خورشيد با ما مهربان نيست" توسط انتشارات فصل پنجم را از اين دريچه به اطلاع دوستان مي رسانم. لينك خبر در خبرگزاري كتاب ايران:

http://www.ibna.ir/vdcgwt9quak9wq4.rpra.html
هميشه با ياد امام...


تو كيستي
تو از كدام راه
                                            سوار بر كدام قاصدك
به جاي جاي مزرعه وزيده اي
و دست مهربان تر از نسيم را
هميشه بر سر شكوفه هاي باغ مان كشيده اي
صداي تو
"به گويش محلي كبوتران

به لهجه ي صميمي پرندگان مهربان"*
صداي تو به مهرباني تمام ابرهاست
حياط سرد باغچه پس از حضور گرم تو
پر از قناري و پرنده شد
و با حضور تو
تمام لحظه هاي غم گرفته
خنده شد
و باغ تا هميشه زنده شد
تو آمدي كه دست ها به هم گره خورند
و قطره ها يكي يكي
دل بزرگ خويش را به رود بسپرند...
هنوز شانه هاي استوار تو پناهگاه مزرعه ست
هنوز هم نگاه گرم و نافذت
چراغ راه مزرعه ست
ببين كه كاج هاي پير و سروها و بيدها
هنوز تشنه ي نمي از آن يم اند
"چه قدر زود دير مي شود"
چه زود رفته اي وعمرها براي درك وسعت نگاه تو هنوز هم كم ند
"دلم گرفته از تمام روزها و ماه ها
هم از زمين هم از هوا
مرا ببر به ديدن فرشته ها"*
به هركجا كه رفته اي...

*حميدهنرجو

 

نوشته شده توسط مطهره عباسیان    | لینک  | 

اگر دلت به بقيع پر كشيد ... التماس دعا

اسماء بگو ...

آن شب كه چشمش را به هم نگذاشت مولايم-

اسماء بگو آن شب چه حالي داشت مولايم

آن شب چه چيزي را غريبانه به دوش خود

از رختخواب درد بر مي داشت مولايم

آن شب چه چيزي را ميان خاك قبرستان

دور از نگاه ديگران مي كاشت مولايم؟

گل بود يا گوهر؟! ...چرا آن قدر گريان بود؟

انگار مرگش  را نمي پنداشت مولايم

باران گرفته ... روضه ي زهرا بخوان اسماء

من مانده ام آن شب چه حالي داشت مولايم...

نوشته شده توسط مطهره عباسیان    | لینک  | 

سلام.

گاهي با يك تلنگر  دريچه هاي تازه اي به نگاهمان باز مي شود...

از جناب موحد به خاطر اين تلنگر تا هميشه ممنونم ...

 

تشنه از بركه ي باران به سلامت بگذر*

از تب تند زمستان به سلامت بگذر

ني بزن، دف بنواز اندكي آواز بخوان

و از آرامش طوفان به سلامت بگذر

بنشين پاي سكوت گل وحشي در دشت

و از اين بزم پريشان به سلامت بگذر

دف بزن ... باز بزن... باز بزن... باز بزن...

و از اين حلقه ي رندان به سلامت بگذر

تا سپيده سخن از شور و شراب و شعر است

از دل حادثه  اي جان به سلامت بگذر

مست شو در چمن از عطر گل بابونه

مست شو ... از تب مستان به سلامت بگذر

·         "زاهد از كوچه رندان به سلامت بگذر"حافظ


jhتا تا بعد...

نوشته شده توسط مطهره عباسیان    | لینک  | 

بعد از چهل روز...

از كوفه تا شمشير عزراييل هايش

از كربلا تا شام با تفصيل هايش...

بعد از چهل روز از مسير تلخ ديروز

امروز آمد ديدن فاميل هايش

خود را به روي قبرهاي خاكي انداخت

بانوي مكه با همان تجليل هايش

حال عجيبي داشت وقتي بازمي گشت

بغض غريبي داشت در ترتيل هايش

با او چهل روز و چهل شب همسفر بود

كابوس هايي تلخ با تأويل هايش

آخر پذيرفت آن چه را باور نمي كرد

دل كند اينجا زينب از هابيل هايش...

زن مانده بود و يك بيابان بي پناهي

زن مانده بود و داغ اسماعيل هايش

 تا بعد ..

نوشته شده توسط مطهره عباسیان    | لینک  |